فريد الدين العطار النيسابوري
287
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
من همى دانم كه آدم خاك نيست * سر نهم تا سِر ببينم باك نيست . » چون نبود ابليس را سر بر زمين * سِر بديد او ، زان كه بود او در كمين حق تعالى گفتش « اى جاسوسِ راه * تو به سِر دُزديدنى اين جايگاه گنج چون ديدى كه بنهادم نهان * بُكْشَمَت تا بر نگويى در جهان زان كه اندر خفيه بيرون از سپاه * هر كجا گنجى كه بنهد پادشاه ، بى شكى بر چشمِ آن كس كان نهد * بكشد او را و خطش بر جان نهد مردِ گنجى ، ديد [ ه ] گنجى اختيار * سَر بريدن بايدت كرد اختيار ور نبرّم سر ز تن اين دم تو را * اين سخن باشد همه عالم تو را . » گفت « يا رب مَهْل ده اين بنده را * چارهاى كن اين ز كار افكنده را . » حق تعالى گفت « مُهلت بر منت * طوق لعنت كردم اندر گردنت نامِ تو كذّاب خواهم زد رقم * تا بمانى تا قيامت متّهم . » بعد از ان ابليس گفت « آن گنجِ پاك * چون مرا روشن شد ، از لعنت چه باك ؟ لعنت آنِ توست رحمت آنِ تو * بنده آنِ توست قسمت آنِ تو گر مرا لعن است قسمت ، باك نيست * زهر هم بايد ، همه ترياك نيست